بهانه ی زندگی
یه دختر با یه دنیا تنهایی. توی این عالم تنهایی به نوشتن دلخوشه. شاید یه روز نویسنده بزرگی بشه. برای  رسیدن به آرزوش دعا کنید .

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

میگه ثواب مجالس امام حسین انقدر زیاده که فرشته ها هم میان و وقتی میان ممکنه که به اونها یکبار وقت برسه که در این مجالس شرکت کنند چون خیلی از فرشته ها این مراسم رو از دست نمیدن. حالا من و تو چند بار گذرمون به این مجالس افتاده فکر نمی کنی داریم لحظات عزیزی رو از دست می دیم. مریم بیدار شو محرم اومده دم خونه ات و تو در خوابی.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388 توسط مریم
محرم داره میاد آروم و پرسرو صدا. باورتون میشه. بله محرم میاد آروم و بعد صدایی به جهان میندازه که تا من و تو چیزی هر چند کوچک از حسین و یارانش نشنویم مارو بحال خودمون رها نمی کنه و با هر قدم به ما عشقی نشون می ده که هر چند در نظر من و تو اسطوره ایی ست اما بوده و خواهد بود . محرم پر از همه چیزه شور و غوغا و گریه و ماتم و زینب و حسین و هفتادو دوتن . محرم چیز زیادی از من و تو نمی خواد فقط چند قطره اشک برای حسین از ما می گیره تا شفیع من و تو در قیامت و روی پل صراط باشه. حسین این روزها تمام عهد و عیالش رو از مکه به صحرایی می کشونه تا در راه معبود قربانی بشه. حالا من و تو داریم تو این روزها چی رو قربونی چی می کنیم. حسین پر از عشقی ست که من و تو دنبال اونیم و اگه بخوایم پیداش می کنیم و همراش میشیم. از الان می گم عزاداریاتون قبول و ما رو از دعاتون محروم نکنیم مخصوصا اونها که بین الحرمین رو دیدند و چشمشون به ضریح ؟آقا امام حسین و یاراش افتاده ما رو دعا کنند تا زندگیمون حسینی بشه. انشاا...        یا حسین مظلوم

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

امروز داشتم با خودم فکر می کردم خدایا شکرت که امروز رو به من دادی یعنی به من فرصت زندگی کردن رو دادی تا برای یک روز هم زنده باشم . امروز می تونم به خودم در آیینه نگاهی بندازم و دوباره قیافه ی خودم رو ببینم می تونم به جاهایی که می خوام برم به کسانی که دوسشون دارم سلام بدم صبحونه بخورم و از گناهانی که انمجام دادم برگردم و توبه کنم به خودم اجازه بدم به کسانی که دوسشون دارم ابراز محبت کنم و از ته دل بگم دوستون دارم و عاشقتون هستم به دختر بچه ای که از کنارم می گذره با عشق نگاه کنم و به صدای گنجشک های کوچه گوش بدم و ذوق کنم از سگی که از کنارم می گذره بترسم  آرزو کنم من هم روزی که تو بخوای و من فذصت به خودم بدم مادر بشم و کلمه ی مادر رو بشنوم و من هم به مادرم امروز با عشق نگاه کنم و بگم مامان دوست دارم. همه ی زندگی من شمائید و... به خدا بگم که خدایا دوست دارم و باز شب به این امید که فردا زنده ام برنامه بچینم و باز زندگی کنم حتی گریه های من هم یه زندگیه. نظر شما چیه؟


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

آن نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟  نیما یوشیج



هر کس کسی را دوست داشته باشد و عنوان نکند و در قلب خود داشته باشد تا بمیرد آن کس شهید مرده اشت.

این یکی از بهترین حدیثهای قدسی ست که شنیدم و نوشتم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

علی عشق همه ی ما شیعه هاست حتی اونها که سنی هستند برای علی احترام خاصی دارند. بله ما علی رو خیلی دوست داریم و این دست خودمون نیست ما علی رو نمی شناسیم از  عدالت و حق و مسلمانی علی و نمازهای پراز حس علی و عاشق بودنش به خدا و دوست داشتن مسلمانی و اخلاقش هیچی نمی دونیم ولی از بچگی ما رو با عشق علی بزرگ می کنند بی اونکه علی رو بشناسند و بشناسونند حالا ببین اگه علی رو بشناسیم عشقش تا کجا ما رو می کشونه. من خودم هم ادعایی در مورد شناخت علی ندارم اما همین که وقتی گره ای تو کارم می افته یا ناخداگاه علی به زبونم میاد خودم رو دوست دار علی و شیعه اون می دونم و به این امید که روی پل صراط از ما دستگیری کنه زنده ام. دوست دارم علی رو بشناسم و با اون زندگیم رو تنظیم کنم دوست دارم الگوی زندگیم علی(ع) و فاطمه(س) باشند نه فلان هنرمند و فلان بازیگر و فلان کس توی فامیل و ....کاش بتونم کاش.  

گفتم بروم در سایه ی لطفش بنشینم      دیدم که علی نور بود سایه ندارد.


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

امشب حسابی دلم گرفته از دیروز مهمون و مهمون بازی و حالا هم هیچکسی خونه نیست همه رفتند تا به زندگی خودشون برسند و حالا من تنهام و دلم خواست که برای شما بنویسم عید مبارک و بگم 

برگ و برگ و برگ 

زرد وزرد و زردزرد 

دردو دردو درد 

مرگ و مرگ و مرگ  

دلم برای تموم روزهایی که از دست دادم و میدم تنگ شده دلم میخواد گریه کنم .برام دعا کنین. خیلی در این روزها به دعای خیر محتاجم. خیلی ممنون. شب بخیر. 


نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

گفته بودی چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی




شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388 توسط مریم

اول تشکر میکنم که تبریک گفتیدوباید بگم که عروسی خواهرم بود و در مورد من هنوز دارم مجردی به قول خودمون حال که نه اما زندگی میکنم. (آخه کی میاد ما رو بگیره )

دیروز که از سر کار برگشتم و شنیدم خواهر یکی از همسایه هامون که تازه بیست سالش بوده و یه دختر دو سه ساله داشته فوت کرده به خودم گفتم ببین مریم ممکنه که تو هم روزی بمیری و هیچی برات نمونه پس از زندگیت لذت ببر از هوایی که داری تو ریه هات میدی لذت ببر از دوستانت از مادر و خواهر و برادر و بارون و جوونی و کار و..... حتی بی پولی و دلتنگی و قهخر و آشتی با هر کی و خلاصه از خوب و بد زندگی لذت ببر که روزی نوبت تو که فکر می کنی حالا حالاها فرصت داری می رسه و عزرائیل در آن روز منتظر توست . پس مواظب کارات و اعمالت باش. دلم برای خودم و خودت سوخت که این حرفها رو برای یه روز یادم می مونه و باز فردا روز از نو روزی از نو. کاش اینطوری نبود و شایدم اینطوری نشه نه !!!!!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آبان ماه سال 1388 توسط مریم

سلام سلام سلام 

 

خوبید عروسی و اسباب کشی و کلاس کامپیوتر و ... و بازم .... تموم شد و آمدم. دلم براتون تنگ تنگ شده بود. دوستون دارم. منتظرم تا مطلب جالب پیدا کنم و براتون بنویسم. راستی ۱۵ آبان تولدم بود . تولدم مبارک. منتظر خبرهای تبریک هستم. ممنون خدانگهدار


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388 توسط مریم

جاتون خالی هفته پیش رفتیم دهات بابام. وای من تقریبا ده یازده سال بود که نرفته بودم. وای چه آبی چه هوایی چه مردمانی چه دخترایی. همه خوب خوب . اونجا خودم رو گلی گردم وضع ظاهر اصلا مهم نبود از کرم ضد آفتاب و مرطوب کننده که اصلا خبری نبود از لیوان شخصی و چای با چایی ساز خبری نبود ولی کاش شمام اونجا بودید . چای روی آتیش و گردو . انگور و میوه های جنگلی و هوای خوب و صدای جیر جیرکها و ماه که به من لبخند می زد و مرا دیوانه وار مسحور خودش کرده بود . چطور بگم همه چیز بوی کودکی من رو داشت و من چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود. گویی من نزدیک بودم به خودم خدا همه و همه . یاد شعر سهراب افتادم که میگفت:

در ده ما چینه ها کوتاه است

غنچه ایی میشکفد اهل ده باخبرند ...

برگشتیم خونه. بله و باز شدیم دختری شهری و با همه ی متعلقات شهری که احساس می کنیم بدون آنها زندگی ممکن نیست ولی ماجرا از این قرار است که ما زندگی را وابسته به چیزهایی کردیم که خودمان هم از آنها می گریزیم ولی نمی دانیم چگونه و چطور؟



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388 توسط مریم

باز باران با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

نرم نازک چسب و چابک......................................................

بشنو از من کودک من

 پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا هست زیبا هست زیبا

این آهنگ همه ی ما بچه های ده ساله بود و حالا که عمری ازمون گذشته باز یاد کودکی رو برامون زنده می کنه.

بله امروز اول مهر بود و من به کودکانی که اضطراب مدرسه رو داشتند واقعا حسودیم شد. شما چطور؟ خوب حسودی هم داره به دورانی که میگگذره آرام و بیصدا و همه اش خاطراتش تا آخرین لحظات توی ذهنمون هست. چرا خوب چون ... هر کی برای خودش دلیلی داره اما همه میگن که یادش بخیر. من اونقدر پیر نشدم ولی واقعا دلم میخواد به کودکی برگردم. شما چطور؟ خواهرم دو سه هفته دیگه عروسیشه . دیروز تمام کتابهای ابتدائی رو با هم مرور کردیم. دلم برای این روزها هم تنگ میشه.شاید یک روز هم برای این دوران دلتنگ بشیم نه.راستی چرا ما هیچ وقت به آخر باز باران دقت نکردیم. بله زندگی زیباست و این زیبایی بسته به دید ما داره.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388 توسط مریم

عید آمد و عید آمد آن وقت سعید آمد

برخیز و دهل میزن کان ماه پدید آمد


بله عید سعید فطر هم آمد به همین زودی بله!!! وقتی به جمله ی امام علی (ع) فکر می کنم که می فرماید: هر روز که در آن گناهی نشود عید است.به خودم میگم من چند تا عید تو زندگیم دارم. چند تا روزم رو بدون دروغ و غیبت سر میکنم کاش می دونستم چند تا از روزهام سبک بالم و تو دلم حال و هوای عید هست ولی کسی خبر نداره تازه به کسی هم نمی گم که حسودیش نشه. انشاا... از عید هایی که گفتم همه مون تجربه کنیم.

دارم به حرف های یه آشنا فکر می کنم و دلم می سوزه که نگم این آشنامون چند روز پیش که حرف از مدرسه که داره صدای پاش میاد می گفت که برای مدرسه پسرش نزدیک یک و نیم میلیون شهریه داده و حالا تا آخر سال چقدر خرج کنه خدا میدونه . باز دارم به حرف های یه آشنای دیگه فکر می کنم که می گفت من با سی یا چهل هزار تومن می تونم این بچه رو راهی مدرسه کنم کاش داشتم و از خجالت بچه ام در می اومدم.

وقتی به حرف های این دو نفر فکر می کنم خنده ام می گیره و فکر می کنم من کجا ایستادم.حالا نباید گاهی به هم سر بکشیم و از درد هم با خبر باشیم و مسائل آشناهامون رو حل کنیم شاید با کم کردن یک درصد از توقعاتمان کس دیگری جان بگیرد نه. دوست دارم نظر شما رو هم بدونم. ممنون


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

بله رمضان داره میره و من صدای پاهاش رو می شنوم که داره آروم آروم میره بی آنکه من و تو رو بیدار کنه. اما من و تو چی از این ماه برداشتیم به خودمون مونده هنوز میشه کاری کرد شب بیست و هفتم هم عزیزو برای خودش شب قدره . ما رو هم دعا کنید.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

                                                 سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                                 گستاخ و

                                                            بازیگوش.

و او هر روز پی در پی

دم گرم خودش را در

گلویم سخت بفشارد.

و خواب

        خفتگان را

                    بیدار سازد.

بدینسان بشکند دائم

                             سکوت

                                       مرگبارم را...

امروز جمعه است همه دست به دعا برداریم و برای صاحب امروز دعا کنیم تا در انقلاب اسلامی جهان سهمی داشته باشیم. یا صاحب الزمان ظهور کن.


نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

خداوندا

مرغ ناچیز و محبوس در قفس چشم به تو دوخته و با لرزاندن بالهای ظریفش آماده ی حرکت به سوی توست اما نه برای اینکه از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستی بال و پر بگشاید نه زیرا زمین و آسمان با آن همه پهناوری جز قفس بزرگتری برای این پرنده ی شیدا نیست او می خواهد آغوش بارگاه بینهایتت را باز کنی و او را بسوی خود بخوانی.

                                                                شهید سعید هدی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

از حضرت رسول (ص): نقل شده است که فرمودند در ماه رمضان شقی و بد عاقبت کسی ست که محروم گردد از آمرزش خدا . در این ماه عظیم یاد کنید به گرسنگی و تشنگی شما در قیامت و تصدق کنید بر فقیران و تعظیم کنید. پیران خود را و رحم کنید و نوازش کنید یتیمان را و نگه دارید زبانها را از آنچه نباید گفت و دیده های خود را از آنچه نباید دید و گوشهای خود را از آنچه نباید شنید و بازگشت کنید بسوی خداوند و بلند کنید دستهای خود را بدعا در اوقات نمازهای خود. پس هر که افطار دهد روزه دار مومنی را در این ماه از برای او خواهد بود ثواب بنده آزاد کردن و آمرزش گناهان گذشته. ایهاالناس هر که در این ماه صله و احسان کند با خویشان خود خدا وصل کند او را برحمت خود در قیامت .هر که در این ماه بسیار صلوات بفرستد خداسنگین گرداند ترازوی عمل او را در روزی که ترازوی اعمال سبک باشد و کسی که یک آیه قرآن در این ماه بخواند ثواب یک ختم قرآن در ماههای دیگر را دارد و فضائل این ماه بیشمار است.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

تا به حال دقت کردید :وقتی ما میخوایم بریم مهمونی چقدر به خودمون می رسیم. خودمون رو شیک و پیک میکنیم .عطر و ادکلن می زنیم .مسواک می زنیم و تازه خودمون رو برای پذیرائی استثنایی آماده می کنیم. حالا فکرش رو بکن خدای مهربون ما ما رو یک روز نه یک هفته نه یک ماه مهمون خودش کرده حالا ببین اونی که از همه کریم تر و مهمان نواز تر و بخشنده تر وهمه چیز دار تره چی به ما بده با چی از ما پذیرائی کنه!!!!!!!!!!!!! اما

اماش اینه که حالا ما هم نباید فرصت های این ماه عزیز رو از دست بدیم .باید پاک و پاکیزه به خونه اش بریم و از گناه دوری کنیم .تازش هم این که این یک ماه کلی توی یازده ماه دیگه هم تاثیر داره. تازه ترش این که ما توی شبهای قدر گناههای دیگمون هم بخشیده میشه .بازم بگم آخه تو که از من بهتر میدونی چی به چیه ما رو از دعات محروم نکن قربون دل صاف و سادت برم.مریم


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388 توسط مریم

چند روز پیش رفتم اداره ای. کسی را که باید جوابم رو بده به من گفت منتظرش باشم تا بیاید. باورتون میشه بیش از یک و نیم ساعت معطل شدم و آخرش هم نیومد که جوابم رو بده چون کلافه شده بودم دیگه منتظر نشدم و از اداره بیرون آمدم. خلاصه همه اش با خودم فکر می کردم که توی این یک و نیم ساعت که من منتظر یه جواب کوچک بودم چه کار هایی که نمی تونستم انجام بدم. و تا دو روز به حال این زمان از دست رفته تاسف می کردم. بله زمان زندگی هم همینطوره. یک زمان زمان زندگی من و تو از دست میره به همین راحتی و وقت  زندگی ما به ژایان میرسه اون موقع چند عمر باید تاسف این روز های از دست رفته رو باید بخوریم؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مرداد ماه سال 1388 توسط مریم

امروز سالگرد دوستم است. دوستی که برایمان عزیز بود. امروز یک سال می گذره و چقدر زود گذشت ما دیگه یادش نمی کنیم. دیگه عادت کردیم به نبودنش دوستی که خیلی دوست داشت ازدواج کنه و صاحب خونه زندگی بشه. جوان بود و  خیلی از حسرت ها در دلش ماند . به یاد شعر سهراب می افتم که میگه: مرگ مثل یک دانه انگور می آید به دهان.روحش شاد


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد ماه سال 1388 توسط مریم

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم،

دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.

نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم:

و فروشنده جوابم را نمى‏دهد

 آقا! اینا قیمتش چنده؟

دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بیند.

 باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل کنید؛زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى که مى‏توانى اطاعت خدایت را بکنى؛ نه هوایت را.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!

 

 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388 توسط مریم
زمین سراسر کفر بود و بی دینی

زمین مرده بود زمین هوا نداشت و داشت خفه می شد.

ما انسانها هم مرده بودیم چرا که انسانیت مرده بود.

هوای زمین مسموم بود از آه دختران زنده به گور از جور و ستم از بی عدالتی از بی دینی و کفر

و خدا باز معجزه کرد و خدا باز بر ما رحمت آورد .

گفت: محمد بخوان  بخوان بنام پروردگارت که تو را آفرید ...

و محمد برای خودش نه برای تمام بشریت زمزمه کرد و ما محمدی شدیم. ما مسلمان شدیم ما منتظر شدیم و ما انسان شدیم.

خدایا ما را از یاران رسولت قرار ده.عید مبعث بر همگان مبارک.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388 توسط مریم

تقریبا بیست روزی میشه که براتون یاداشت نذاشتم. درگیری و گرفتاری و قطع اینترنت و انتخابات و ...همه بهانه های من برای قطع این ارتباط با دنیای مجازی هستند. خلاصه خسته نباشید از انتخابات که میدونم همه دیگه خسته اید چون داشت و شاید داره خیلی کش پیدا میکنه. من فقط خواستم از همه که شور و شعور انتخاباتی را به همه ی دنیا به خصوص دشمنانمان نشان دادید تشکر کنم. اما حالا وقت دیگری ست برای من و شما. برای من که نمازهام قضا نشه. برای من که یادم نره ذکر بگم روزه بگیرم . سه ماه در جوار رحت خدا آروم به دنیا کمتر گره بزنم و گره ام رو با خدا محکم کنم. خوش به حال همه که قدر این روز ها رو میدونند خواهشا ما رو از دعای خیرتان محروم نفرمائید. منون خدا گره هاتون رو باز کنه.مریم


نوشته شده در تاریخ شنبه 6 تیر ماه سال 1388 توسط مریم

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود


نوشته شده در تاریخ شنبه 16 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

ما ساختمان سازی داریم. هر روز که کارگرها محل ساختمان رو ترک می کنند و ما می ریم ببینیم  که چقدر کار پیشزفت داشته اون روز وقتی دیدم کار پیشرفتش خوبه خوشحال شدم و با خودم گفتم آی آدمی که دنیا پرست شدی و با نگاه به قد و قامت یه ساختمون گل از گلت باز میشه حالا ببین پدر و مادر تو چقدر با بزرگ شدن و قد کشیدن تو ذوق کردند و با تو قد کشیدند ولی اونها به طرف پیری و ما به طرف جوانی. کاش قدر بزرکتر ها رو بیش از این بدونیم و گاهی کمی به فکر اونها باشیم و از خودخواهی هامون کم کنیم. حالا هم به این فکر می کنم دیروز که سالروز رحلت امام خمینی عزیز بود حالا او با گذشتن سالها از انقلاب چقدر به خاطر قد کشیدن این انقلاب ذوق کرده تو بگو چرا این همه زحمت رو هدر بدیم و از خون شهدایی که ذره ذره ی این مملکت رو با خونشون آباد کردند حالا ما چرا با هر حرفی دشمنان انقلاب و ایران رو خوشحال کنیم. حالا که داریم قد می کشیم و ریشه می دیم چرا در این روزهای انتخاباتی به تخریب حریف انتخاباتی یک مملکت رو زیر سوال ببریم. آخه مگه مملکت مال یک نفره که تیشه یه ریشه اش می زنیم ایران مال همه ی اونهاست که در اینجا زندگی کرده و می کنند و خواهند کرد. تو رو خدا مواظب این انقلاب حسینی باشیم وگر نه در جواب خدا و  شهدا و امام  و همه ی اونها که حقی بر گردن این انقلاب دارند  رو سیاه خواهیم ماند.ممنون


نوشته شده در تاریخ جمعه 15 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

در تعیین رئیس جمهور و وکلای مجلس با طبقه تحصیلکرده ی متعهد و روشنفکر با اطلاع از مجاری امور و غیر وابسته به کشورهای قدرتمند استعمارگر و اشتهار به تقوار و تعهد به اسلام و جمهوری اسلامی مشورت کرده و با علما و روحانیون با تقوا و متعهد به جمهوری اسلامی نیز مشورت نموده و توجه داشته باشند رئیس جمهور و وکلای مجلس از طبقه ای باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند نه سرمایه داران و زمین خواران و صدرنشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخی محرومیت و رنج گرسنگان و پابرهنه گان را نمی توانند بفهمند.


نوشته شده در تاریخ شنبه 9 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

به ذهن شب زده من ظهور کن مهتاب

ز دشت تیره ظلمت عبور کن مهتاب

دلم گرفته نگارم ببین که تاریکم

به خاطر دل عاشق ظهور کن مهتاب   سید محسن حسینی (طه)



شهادت دخت نبی فاطمه الزهرا بر شیعیان و رهروان آن حضرت تسلیت باد.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم
این روزها که سوژه داغ ما رئیس جمهوری ست هر چیزی را خواهیم شنید. از نامزد ها از انتقادها و آنچه من و فکر میکنم همه مان رو ناراحت میکنه تخریب علیه یک کانداست و من برای شعور ایرانی ام متاسفم که باید چیزهایی بشنوم که فکر می کردم نباید در ایران بشنوم ولی می شنوم. نمیدونم آیا یه صندلی ارزش داره که ما همه چیز را فدا کنیم. حتی شعور ایرانی را هم نادیده بگیریم. برای همه ارزوی موفقیت دارم. ممنون.
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

خرمشهر را خدا آزاد کرد.

امام خمینی با این جمله همه ی اشتیاق و حرف را برای ما تمام کرد.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

بله این روزها خبرهای خوب و بد فراوانند چند روز پیش بود که خبر درگذشت آیت ا... العظمی بهجت را شنیدم. چقدر تاسف خوردم نه به حال خودم که در این دنیا گیر کرده ام و آنقدر برای خودم پیله تنیده ام که دیگر نمی توانم از آنها براحتی خلاصی یابم. به اعمال خودم در دنیا نگاه کردم که هر روز گناهانم سر به فلک می کشد و خدا با هر روز به من تلنگر می زند و من انگار نه انگار که مرگی ست و باز زندگی دوباره ایی. همین دو روز پیش هم بود که یکی از اقوام به رحمت خدا رفت و خدا می داند چه زن ساده و ساکتی بود . نمیدونم خیلی به حال همه مان تاسف خوردم. از اینکه حالا حالا ها به هوش نمی ائیم و وقتی به خودمون می آئیم که کار از کار گذشته و کاروان رحیل آغاز شده است. بقول پیامبر (ص): که می فرمایند:به حساب خود برسید قبل از آنکه به حساب شما رسیدگی کنند. کاش ما هم به جایی برسیم که هم در این دنیا در نزد خلق و هم در آن دنیا نزد خدا رو سفید باشیم. انشاا...


نوشته شده در تاریخ شنبه 2 خرداد ماه سال 1388 توسط مریم

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر


غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بیقرار و بی تو بیقرار

وای از آن دمی که بیخبر ز من

بر کشی  تو رخت خویش از این دیار


سایه توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو...


گفتی از تو بگسلم... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی ست؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟...               


نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم
مسئولی را دیدم که به مردم دروغ می فروخت

دیروز در اداره ایی بودم دروغ را به عینه دیدم دیدم که چه راهت بر زبان جاری شد

خواهری را دیدم که به دروغ به خواهرش خود را از بند سوال و جواب خلاص کرد

زنی را دیدم که به شوهرش دروغ گفت که کجاست

مادری را دیدم که به دروغ فرزندش را آرام می کرد

پسری را دیدم که دختری را به دروغ فریفت تا او را برای خود کند

دختری را دیدم که به خواستگارش به دروغ گفت که قصد ازدواج ندارد چرا که او بی پول بود

مردی را دیدم که به خانواده زنش به دروغ گفت من استاد دانشگاه هستم 

.

.

.

هر روز این دروغ هارا می گوئیم و مطمئن هستیم که اینها دروغهای مصلحتی هستند من و خیلی ها عادت یافته ایم حتی به خودمان هم دروغ بگوئیم چه برسد به مادر و خواهر و برادر و ...  خدایا ما را راستگو کردار بار بیاورو دروغ را از من و ما بگیر.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و جان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من ست

برود از دل من وز دل من آن نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور ست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

چند روزه که باران الهی نازل شده و ما همه خوشحال هستیم. خوشحالیم که مورد لطف و محبت خداوند قرار گرفته ایم و امسال کمبود آب نخواهیم داشت. حال که خداوند محبت خود را بی پایان ارزانی داشته و ما را مثل همیشه خوشحال کرده مثل همیشه ما شرمنده ایم که بنده ی خوبی برای او نبوده ایم بیائید ما نیز دو رکعت نماز عشق بخوانیم. من آنروز مثل دیوانه ها به خیابان رفتم و خیس شدم ولی لذت بردم لذتی که شاید تا پایان عمرم احساس نکنم . راستی دیروز روز خلیج فارس بود و ما مثل همیشه می گوئیم خلیج فارس برای همه ی ایرانیان است. ما به ایران و ملت و همبستگی مان افتخار می کنیم و می دانیم که امام زمان نگه دار این کشور و اسلام و مردم ماست.


نوشته شده در تاریخ جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

چند وقت پیش مادر دار قالی اش را براه انداخت میگفت از بیکاری خسته است و هر چند برادرم مخالفت کرد قبول نکرد. وقتی به او کمک میکردم با خودم گفتم دار قالی هم مثل زندگی است که ما داریم خدا اون رو صاف و ساده در اختیارمون می ذاره اما بسته به ماست که چه جوری اون رو رنگ کنیم و ببافیم و در آخر تحویل خدا بدیمش. خلاصه اینکه باید نگارگر خوبی باشیم وگر نه قالی ما خریداری نخواهد داشت. دیشب پیش مادرم خوابیده بودم ولی با این حال فکر کردم که چقدر براش دلم تنگ شده . خدا خدا میکردم که باز ببینمش. نمیدونم این دلتنگی از کجا اومده بود ولی من رو بیشتر عاشق مامانم کرد. چون من تمام زندگیم مادرم است. نمیگم دعوامون نمیشه از بین بچه های مامان من از همه بیشتر اذیتش کردم یا حتی شاید بیشتر دعوامون شده ولی خیلی دوسش دارم. برای سلامتی و اینکه سایه اش همیشه بالای سر من و بقیه ی بچه هاش باشه دعا می کنم. مامان خیلی دوستت دارم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

بگذار روح من جدا از روح تو باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما نباشد.


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم
یه همسایه داشتیم که دیابت داشت و مادر گاه گاه به او سر میزد بیچاره سه تا پسر بزرگ داشت و مردی که دوستش داشت. همه به شوهرش گفته بودند که ببرش سالمندان و از دستش خلاص شو ولی او گفته بود نه . خلاصه من از قبل و بعد عید گاه به یاد این زن بودم و چند بار به مامان گفتم مادر یه سری به این زن بزن بالاخره سال نو شده و یه خبری بگیر خودم هم دوست داشتم برم ولی پشت گوش انداختم . پریروز مادر راضی شد که بره و سر بزنه ولی وقتی اومد داشت گریه می کرد با خواهش گفتم آخه چی شده که گریه کردی؟ گفت زنه چند وقته مرده و ما بیخبریم. همینجوری موندم تا حالا فکر میکردم ما این خبرا رو که همسایه از همسایه خبر نداره تو خارجیا توی شهر های بزرگ میشنویم ولی از خودم بدم اومد که ما هم مثل اونهائیم و خودمون رو به گرفتاری میزنیم که بله ما گرفتاریم ولی ما میتونیم دقایقی رو پیدا کنیم که حالی از هم بپرسیم. خدا رحمتش کنه ولی من هیچ وقت کوتاهی خودمون رو فراموش نمی کنم . 
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصلهای خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطرهای مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در ایینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ،که شهوت تکرار من ،درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت ـ سلامی، دوباره خواهم کرد


می آیم ،می آیم، می آیم

با گیسویم: ادامه ی بوهای زیر خاک

با چشمام:تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار


 می آیم، می آیم، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانه پر عشق، سلامی دوباره خواهم کرد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط مریم

گاهی که خواب می بینم هول برم میداره و صدقه میدم تا شاید اتفاقی که دیدم به خیر بگذره بله اون اتفاق گاه اصلا نمی افته و گاه با تقلیل می افته . تقریبا یک هفته ایی بود که خواب های آشفته به سراغم می آمدند و من هر روز مضطرب تر از روز قبل بودم ولی بروی خودم نمی آوردم. می دونستم چه اتفاقی قراره بیفته ولی باور نداشتم آخه محال محض بود که باور کردنشم ممکن نبود خلاصه من خیلی دعا کردم نذر کردم صدقه دادم به خدا التماس کردم ولی گویا این در تقدیر آن کس بود و من هر چند به او نزدیک ولی دور بودم .نمی دونم شاید این اتفاق آنقدر بد نباشه که من فکر می کنم ولی می دونم حالا درست نبود خلاصه می خواستم بگم چیزی که خدا بخواد انجام بده گروهی دست به دعا شوند و نخوان اتفاق بیفته می افته و اگر خلق کاری رو بخوان و خدا نخواد اتفاق نمی افته .البته لازم به ذکره که اختیار آدمها هم شرطه . من نمی خواستم اون اتفاق برای اون رخ بده ولی او با تمام قوا خواستار آن بود و حتی لحظه ایی تردید نداشت. حالا نمیدونم فقط دعا می کنم ختم بخیر بشه و اون آخر عاقبت پیدا کنه. راستی خوشحال میشم نظر بدین و راهنمایی ام کنید.منتظرم


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

دلخوشی من نگاه توست که هر روز دیوانه وار عاشق آن می شوم

دلخوشی من کلام توست که هر روز بیش از پیش به آن دل می بازم

دلخو.شی من بهار توست که هر سال برای من به ارمغان می آوری

دلخوسی من سلام توست که در هر کلام تو نهفته ست

دلخوشی من دست مهربان توست که بی دریغ می بخشی که بی دریغ احسان می کنی

دلخوشی من گل هایی ست که به من هدیه می دهی

دلخوشی من باران توست که رحمت تو را عرضه می کند

دلخوشی من تمام لحظاتی ست که تو در کنار منی و هر لحظه به خودم از من نزدیکتری

تو را دوست دارم تو را می پرستم  من دیوانه وار پی تو را می جویم من عاشق توام مرا به بندگی بپذیر


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

آفتابا بس که پیدایی نمیدانم کجایی

دور از مایی و با مایی نمیدانم کجایی

هر طرف رو می آورم روی دل آرای تو را بینم

جلوه گر از بس به هر جایی نمیدانم کجایی

در میان جمع تنهایی نمیدانم کجایی

هر کجا میخوانمت بر گوش جان آید جوابم

پیش من با من هم آوایی نمیدانم کجایی

شهر را گردم به شوقت کو به کو منزل به منزل

یا به دشت و کوه و صحرایی نمیدانم کجایی

زخم قرآن را شفا بخشی به تیغ انتقامت

درد عترت را مداوایی نمیدانم کجایی

مانده بر لبهای اصغر همچنان نقش تبسم

تا برای انتقام آیی نمیدانم کجایی       غلامرضا سازگار


نوشته شده در تاریخ جمعه 21 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

سلام عزیزان امروز ۲۰فروردین و روز انرژی هسته ای ملت ایران است. ملتی که ۲۵۰۰سال جور کشیده و تن به هر خاری میداد و حالا اگر بگذارند که ما خودمان باشیم و برای خود تصمیم بگیریم انرژی هسته ای که سهل است به تمام تمدن امروزه دست خواهیم زد و فرهنگ ایرانی را نیز در دنیا عرضه خواهیم کرد. ما این ملت ظلم دیده باید خود را به خودمان و دنیا بشناسانیم و آماده باشیم تا امام زمان را یاری دهیم تا همه ی ملت ها بالاخص مسلمانان جهان از دست ظلم و جور خلاص شوند. ما ایران هسته ای را خواستاریم و حتی یک قدم هم از آمالمان عقب نخواهیم نشست. این حرف همه ی ماست که همه جور سختی را تحمل می کنیم تا ایران را آباد کنیم. به همه ی خودفروشان نیز میگوئیم که ما ایرانی هستیم و برای شما که خود را به کوری و کری زده اید تا ایران آباد را نبینید و اسم ایران پرافتخار را نشنوید متاسفیم. به امید سر افرازی بیشتر


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

چند وقت پیش رفتم خونه مادربزرگم تا در تمیز کردن خونه اش به او کمک کنم. تمام در و توی خونه را تمیز کردم . دیدم که دیگر برایم هیچ رازی در این خونه نیست که پی آن بگردم آخه مادربزرگه من به روزه. یعنی تمام وسایل قدیمی را با وسایل امروزه عوض کرده و دیگه از اون صندوقچه های پر از راز خبری نیست. تازه خونه قدیمی را هم چندی است که فروخته و در یک خو نه نقلی ساکن شده است و خوب دیگه زمونه آدمها رو حتی مادر بزرگا رو هم عوض میکنه.این رو میدونستی. شاید هم من خیلی بزرگتر از اسرار خونه مادر بزرگم شده بودم و خبر نداشتم ولی مگه میشه همه ی راز یک خونه نه برای من که برای تمام بچه های فامیل رنگ ببازه و رنگ زمونه بگیره. نمیدونم هرچی که هست من این خونه ی مادر بزرگم رو دوست ندارم چون از فرهنگ قدیمی و با ارزش خونه های قدیمی خبری نیست . تازه مادربزرگم هم مادربزرگ قدیمی نیست تازه ترش اینه که من هم نوه ی قدیمی نیستم که دنیا را خونه مادر بزرگه میدونست. نظر شما چیه؟


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی    / می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

نا شکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی   می کشیدی

آخرین بار    /   آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی   /  باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو /  کیستی تو


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

نوشته شده در تاریخ جمعه 14 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

گفتا نشان چه پرسی کان کوی بی نشان است



بهار بهانه ی توست بیا که همه بهانه ها تو را بهانه می کنند.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

سلام بر سلام بررشکوفه های خندان سلام بر پرنده های آواز خوان سلام بر نسیم سحری

سلام بر خورشید عالمتاب سلام بر دوستی یکرنگی محبت و در یک کلام عشق عشق مادر بر فرزندش عشق پدر به بچه هایش عشق بچه ها به پدر و مادر بزرگ عشق آدمیان بر طبیعت گل گیاه و باز مثل همیشه عشق خدا بر ما آدمیان عشقی که همه ما را در دنیا غافل گیر می کند می سوزاند و به خودش بازمی گرداند. همه ی عشق ها از خدایند خدایا ای بهترین معشوق دوستت دارم. کمک کن امسال کمتر گناه کنم تا به تو نزدیک شوم. همین


نوشته شده در تاریخ جمعه 7 فروردین ماه سال 1388 توسط مریم

سال نو مبارک صد سال به این سالها . امیدوارم سال خوبی داشته باشید اموز ساعت 3و 13 دقیقه ی بعد از ظهر سال تحویل شد. ما هم رفتیم عید دیدنی مثل هر ایرانی ولی کاش با بهار و آمدن آن آنقدر که به فکر خانه تکانی هستیم خانه تکانی دل را هم انجام دهیم تا محروم دیدار هم نشویم . کاش دلها را غبارویی کنیم تا در معنویات هم مثل فرهنگمان در دنیا تک شویم. هر چند خود من هم گاهی  این حرفها یادم میره یا  این حرفها را کلیشه ایی میدانم ولی خوب باید گاهی یادآوری کنیم تا تلنگری به خودمان و دیگران زده باشیم. این بهار و آمدنش الهام و از معجزه های خداوند مهربان است که ما را با طبیعت به تولد و جوانی و نو شدن دعوت می کند. بهار چیزی است که هیچگاه کهنه نمیشه هر چند که ما کهنه فکر کنیم. بهار خوبی را از خدا برای همه ی ایرانیان و خانواده ام مخواهم. شاد و پیروز باشید بازم سر میزنم. منتظر نظرات شما هستم. مریم  دوستدار شما


نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

یک سال گذشت و شاید این آخرین نوشته ی من در سال ۸۷ باشد و من یک سال جوان یا ژیر شدم نمیدانم این را میدانم که عمرم چه به سوی جوانی چه ژیری برود میگذرد و من نمیتوانم هیچ کاری کنم جز اینکه قدر اینروزها را بدانم . سر خاک رفتیم و به آن دنیایی ها فاتحه دادیم چقدر من عوض شده بودم و چقدر دنیا. خدایا ما را ببخش.


بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

سلام بر محمدی که صلح را برای ما به ارمغان آورد تا ما نیز با سربلندی بگوئیم مسلمانیم...


نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

دلم تنگه و هیچ حرف تازه ای جز دلتنگی ندارم. فقط دلم برای وفا عشق خوبی مهر صفا محبت گذشت حوض پر از ماهی های قرمز ریحان باغچه سفره ی همدلی سلام بی کینه و تمام چیزهای خوب تنگه چون فکر می کنم که خیلی چیزها کم داریم....


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

سلام من هفته پیش پیش یعنی چهارشنبه تصویه حساب دانشگاه را تمام کردم و پرونده را برای اینکه گواهی موقت تحصیلی بگیرم بهم گفتند که دوشنبه زنگ بزن دوباره دوشنبه زنگ زدم آقا جواب نداد سه شنبه هم که تعطیل بود چهارشنبه باز جواب ندادند تا اینکه دیروز چهارشنبه دوباره راهی دانشگاه شدم چون یک کاری برام جور شده بود که حتما باید مدرکم را آماده میکردم. خلاصه از ساعت ۸ معطل شدم ولی آقا کلید اتاقش را گم کرده بود و به هر دری زد پیدا نشد بعدم که اعتراض کردم که من نیاز مبرم به گواهی دارم گفت کار تو دیگه موند برای شنبه این آقا یک روز کاری را در بلاتکلیفی بسر برد تا از زیر کاری که باید هفته پیش انجام میداده در بره و نمیدونم که وجدان کاری ما آدمها کجا رفته و چی شده.    دعاکنید زودتر کلیدش پیدا بشه وگر نه کاره از دستم پریده.  ممنون


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

سلام بر محمدی که آمد کسی او را نمی شناخت ولی حالا دنیا در تمام اعصار می شناسند سلام بر نبی خدا سلام بر آخرین رسول که ایمان و عشق و صلح را بر جهانیان عرضه کرد. فردا نبی خدا به پیش خدا می رود و دو امانت گرانقدر او را که اهل بیت و قرآن است را به ما میدهد تا ما چگونه آن را به او تحویل دهیم . کاش در آن روز روی های ما سفید گردد. یا خدا  در آنروزبه دادما برس.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 اسفند ماه سال 1387 توسط مریم

امروز روز تصویه حسات دانشگاه منه برام دعا کنید ....


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 بهمن ماه سال 1387 توسط مریم

سلام بر دهه ی فجر و پیروزی مردم ایران زمین این روزها روزهای عزیزی هستند شده که برای تک تک شهدایی که برای ما این انقلاب را حاصل کردند فاتحه ای بخوانی هر چند فکر نمی کنم که آنها نیازی به دعای ما داشته باشند ولی ما به دعای آنها برای تداوم انقلاب نیازمندیم. چه عزیزانی از بزرگ و کوچک و جوان رفتند تا ما بگوئیم که ایرانی هستیم . اگر این انقلاب نبود ما باتید فریادهامان در گلو رسوب می بست و حرفهامان در دلمان دق می کرد آنوقت دیگر خبری از ماهواره ی امید و انرژی هسته ای و گاز کشی و آب کشی و ماشین مدل بالا و رایانه و اینترنت پر سرعت  و همراه و ... خبری نبود تا من و تو ی جوان بدانیم در دنیا چه میگذرد آنوقت باید  من و تو از ایرانی بودن میترسیدیم چون فرهنگی عقب مانده من و تو را تهی از هرچه باید میکرد باید من و تو داد  میزدیم از ایرانی بودن بیزاریم ولی حالا داد میزنیم خدایا شکرت که این انقلاب را برای ما هدیه آوردی و برای شهدایی که رفتند تا ما مثل 2500 سال ظلم نباشیم و از انقلاب به خود ببالیم ما ایرانی هستیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی. برای شادی روح شهدا صلوات.

از تمام عزیزانی که نظر داده بودند ممنونم . منتظر نظرات دیگر هستم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387 توسط مریم

الا یا ایها الساقی زمی پر ساز جامم را           که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را

از آن می ریز در جامم که جانم را فناسازد        برون ساز ذر هستی  هسته نیرنگ و دامم را

از آن می ده که جانم را زقید خود رها سازد      به خود گیرد زمام را فرو ریزد مقامم را

از آن می ده که در خلوتگه رندان بی حرمت      به هم کوبد سجودم را بهم ریزد قیامم را

نبودی در حریم قدس گلرویان میخانه               که از هر روزنی آیم گلی گیرد لجامم را

روم در جرگه پیران از خود بی خبر شاید           برون سازد از جانم به می افکار خامم را

تو ای پیک سبک باران دریای عدم از من         به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را

به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه      به پیر صومعه بر گو به بین حسن ختامم را

         

                                                              امام خمینی (ره) دیماه ۱۳۶۷

 بله عاشورا باخونی سرخ و آکنده ازعشق نگاشته شده چنان خونی که سالهاست ما را میگریاند و ما هنوز به آن نرسیده ایم . خوش بحال آن ۷۲ یار که یک شبه ره چندین هزار ساله را رفتند. خدایا ما را از عزاداران آن امام همام قرار ده.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 دی ماه سال 1387 توسط مریم

غزه   غزه    غزه    مرگ  خون   نیرنگ   درد    زن و کودک و جوان

  محرم ما مسلمانان امسال زودتر آمد  مگر نه  آری اکنون غزه تنها غزه نیست غزه  مسلمانان جهان است که اگر ساکت بنشینند آنها نیز اسیر آمریکا و اسرائیل این غده غده ی سرطانی خواهند شد و حالا کشورهای عرب ساکت بایستند و سکوت کنند مبادا که کسی از آنها دلنگرانی کنند مبادا جام زده ی آنها با آمریکا بهم بریزد یا تهدید شوند حالا غزه هم مثل علی در چاه باید بگرید  تا عربها ی خوش نشین به خود بیایند و فکر نمی کنم حالا حالاها به خود بیایند ...

ای خدای بزرگ تو خود شاهد و گواهی ما میجنگیم و هرچند تنهائیم ولی تو را داریم و باز نغمه ی الله اکبر را سر خواهیم داد. ما تا آخر ایستاده ایم. الله اکبر    لااله الا الله  ....


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 دی ماه سال 1387 توسط مریم


نوشته شده در تاریخ شنبه 30 آذر ماه سال 1387 توسط مریم

و حادثه ای بود

عبور تو

در گذرگاه زمان

وقتی که آمدی

باور نداشتیم تو

ناجی لحظه های آخرین انسانی

و اینک- باور کرده ایم

نازنین من

تنها راه رهایی انسان

پناه بردن به خانه ای است

که محقر است

اما-آنچنان صفت دارد

که آسمان در برابر بزرگی آن

رنگ می بازد

و آن خانه خانه ی علی (ع) است.     نایبعلی آقاخانی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387 توسط مریم

حقیقت دارد/ تو را دوست دارم

در این باران/ مخواستم تو را

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم /سلام کنم

لبخند تو را در باران می خواستم/ می خواهم

تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم

دوباره متولد شوم/ دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم/ نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم/ ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را / امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم/ برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی/ لغات تازه را از دریا صیر کنم

لغات تازه را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم      احمد رضا احمدی.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 آذر ماه سال 1387 توسط مریم

سلام بر ابراهیم و پسرش اسماعیل که عشق را برای ما و عرفه را برای ما رقم زدند فردا عرفه است یعنی از شناخت خود به خدا و عشق این جاذبه ی هستی برسیم.


در دعای عرفه دعا برای فرج آقا امام زمان (عج) و سلامتی ایشان و عاقبت بخیری همه مان و آزادی همه ی مسلمانان جهان مخصوصا مردم فلسطین و غزه و عراق و ... و سلامتی رهبرمان یادمان نرود.    التماس دعا


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 آذر ماه سال 1387 توسط مریم

این اسم یک کتاب است که برادرم خریده خیلی زیباست و من را از خودم به جای دیگری برد.این کتاب به قلم سعید عاکف استو زندگی نامه ی شهید برونسی است که خیلی زیبا به رشته ی تحریر در آمده است کاش همه مان این کتاب را بخوانیم تا بدانیم کجائیم و چقدر در پی مهملات میدویم. ممنون موفق باشید.مریم



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

سین را در هفت سین کودکان فلسطینی می شمارم

سنگ سین اولشان

جای سیب را گرفته

ستیز دلشان سین دومش

کاش می شد سبزه را ارمغان برد

سیم خاردار سین سومش

ساعت سین جهارمش

تا شاید برای اولین بار

زمان در لحظه تحویل سال مکث می کرد

سین پنجم

سفره ای از اشک کودکانه بود

سین ششم

در سیاهی و ظلمت پنهان بود

و سین هفتم در سکوت به خواب رفته بود...         زهرا جوان

                                                                                                      به یاد مردم غزه و هر مسلمانی که به او ظلم مشود


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

سلام بر تمام عاشقان

در ابتدا میلاد آقا امام علی بن موسی الرضا (ع) را به تمام عزیزان تبریک میگم و بعد باید بگم که:

امروز روز تولد من است و کسی در خانه یادش نمی آید که امروز تولد من است البته من در آذر ماه بدنیا آمدم ولی خوب در شناسنامه آبان ماهی هستم. در خانواده ی ما معمولا تولد را چند روز بعد به یاد می آورند و من هم از این قاعده  مستثنا نیستم و باید بگم که من خواه ناخواه هدیه ی تولدم را گرفتم چون دیروز یک پالتوی زیبا که در این روز های ابری و بارانی لطیف به آن احتیاج داشتم را خریدم و از این بابت خوشحالم.

دیروز در راه برگشتن به خانه بودیم که مردی دست پسری را گرفته و می گفت که به او کمک کنید این پسر گرسنه است . من از دیدن این صحنه سخت به فکر فرو رفتم. آخر چرا پدری به پسرش گدایی یاد می دهد؟

دیگر از احساسات و شخصیت این پسر با این کارها چه باقی می ماند؟





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

بله ما دختران باید خودمان را احساساتمان را بشناسیم و در راه متعادل قدم بر داریم بعد اینکه خانواده ها هم دختران را راهنمایی و در رسیدن به اهداف دختران و خودشان یاری دهند و مسئولان هم به سهم خود که سهمشان کم هم نیست دختران را با هویت ایرانی و اصیل آشنا کنند تا الگویی ما دختران ایرانی کسی چون فاطمه ی زهرا (س ) و معصومه (س ) باشد . این حرفها را نیاز داشتم که خودم هم بشنوم. امیدوارم که روز خوبی داشته باشید و دخترانی گل همچون خودتان که در خوبی تک هستید را به نسل آینده تحویل دهید....


دختر ایرانی مریم


نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

امروز تولد حضرت معصومه (س) است و روز دختران ایرانی. کدام دختر ایرانی به نظر من بعضی از این دختران هویت خود را گم کرده و حتی بیشتر از خارجی ها خود را باخته اند و وقتی بیرون میروند فقط خودشان را به نمایش میگذارند . همین که کلی آرایش می کنند تا زیبا به نظر آیند آخه باید دختر ایرانی فرقی با دختران دنیا داشته باشد و آن نجابت است و بس. البته نه اینکه دست از زندگی بردارد و هر کاری را که بزرگتر ها گفت گفتند بدون فکر کردن قبول کند .وقتی الگوی یک دختر ایرانی حضرت فاطمه (س) و حضرت معصومه (س) باشد تمام مشکلات حل می شود و دختر ایرانی نه تنها خود باخته نیست که خیلی بالاتر است از کسانی که فقط زیبایی ایرانیان را به تصویر میکشند و دیگر هیچ. چند روز پیش یک مقاله خواندم که میگفت:  ( بر اساس آمارایران رتبه ی دوم را در استفاده از وسایل آرایش در خاورمیانه را دارد و ۳۰ درصد این مواد آرایش هم تقلبی است و دیگر اینکه پایین آمدن سن استفاده از وسایل آرایش است . در دنیا آرایش های پوشاننده فقط برای زنان مسن و آرایش های تند مخصوص زنان منحرف است اما در ایران هیچ قاعده ایی وجود ندارد. دختران نوجوان طوری خود را تغییر شکل میدهند که به نظر ۲۵ یا ۳۰ ساله به نظر میرسند و این تبدیل به یک عادت عمومی شده است.) و این برای یک کشور مسلمان اصلا خوب نیست . همه فکر میکنند که دختران آزادی ندارند آخه ما دختران دنبال چه آزادی هستیم تا حالا این را از خودمان پرسیدیم؟ دختری در یک روستای دور افتاده آرزو دارد فقط دیپلم را بگیرد تا از زندگی چیزی بداند و دختری درشهر با آن همه امکانات وقتش را صرف آرایش و مد و پارتی و جراحی زیبایی ویکند و چند وقت بعد هم سنش بیشتر میشود و دیگر که غرور جوانی پایان یافت می فهد که با خودش و با خانواده اش چه کرده است . چون دیگر سنش هم برای ازدواج بالا رفته خانه ی پدر و مادرش میماند و حتی هر املت درست کردن را ندارد . ما دختران ایرانی فکر میکنیم که آشپزی و کارهای منزل بیهوده است و وقتی میتوانیم زنانگی مان (را که یک موهبت الهی است )به رخ مردان بکشیم کوتاه آمده و از زنانگی احساساتمان کوتاه می آییم و دیر و زور که به خانه ی بخت رفتیم  



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

این روزها اولین سالگرد قیصر امین پور است بیاد او یکی از شعرهای زیبایش را مینویسم. 



قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سالهای سال درانتظار تو

کنار این این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.


یاد و نامش گرامی...


نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

خیلی گشتم تا یک شعر از شاعر صفارزاده پیدا کنم ولی یا پیدا نشد یا نصفه نیمه بود و به این نتیجه رسیدم که ما هیچ کس را به اندازه نمیشناسیم و وقتی مرد به یادش می افتیم .


یک روز طوفان شدید می شود

و این همه صدا را مچاله می کند

و می ریزد در جوی خیابان

ماشین ها را از خیابان های تهران

جارو می کند

می پاشد آن سوی دره های دماوند

توفان شدید تر می شود

شاخه ها تکان می خورند

و از میانشان

آفتاب می پاشد

روی سایه های هزار ساله

توفان شدیدتر می شود

پنجره ها را محکم به هم می کوبد

و ما برای همیشه بیدار میشویم. 

    

سید اکبرمیرجعفری


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

دلم گرفته است

دلم گرفته است


به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست


زنده یاد فروغ فرخ زاد


نوشته شده در تاریخ جمعه 3 آبان ماه سال 1387 توسط مریم

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...


نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مهر ماه سال 1387 توسط مریم

سلام

امروز جمعه است ومن غمگین تر از هر روزم اتفاقاتی افتاده که این روزها فکر میکنم خدا به من کمتر نگاه میکنه میدونم که مثل همیشه بازم اشتباه میکنم و از همیشه بیشتر هوامو داره ولی امروزگفتم  انا شکوت احوالی من از احوالم شکایت دارم بعد گفتم همیشه که خدا مراقبته چقدر تشکر میکنی که حالا زود شکایت میکنی. امروز دلم شکسته تر ازهر روز این هفته است که از دستش دادم چرا نمیدونم منگم و بغض در گلویم میترکد آخر سر به این نتیجه میرسم که پس امام زمانت چقدر باید تحمل داشته باشه که این قدر منتظر مانده ...

خدایا من طاقتم کمه و میدونم که خیلی بده ولی از تو میخوام صبرم را بالا ببری و هم اینکه کمکم کنی که مشکلاتم حل بشه اگه گاهی چیزی از تو خواستم که به صلاحم نبود نده چون خیلی جاها  چوب عجله ام را خورده ام حالا فکر میکنم که خدا دوستم داره هر چند که من از او دور شدم نه او از من . دوستت دارم خدا جون مرقبم باش ...


شاید این جمعه بیاید شاید...


نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مهر ماه سال 1387 توسط مریم

امروز هم با خودم گفتم این هم یک در بسته ی دیگر بله باز به در بسته خوردم . فقط خدا باید ما را از این مشکلات رها کند و به کمک ما بیاید چون از دست آدمها دیگر کاری ساخته نیست . دعاکنید درها برومان باز شود و ما این فرصت ها را از دست ندهیم . برادرم زنگ زده بود او در غربت است و من ندانستم جواب او را بدهم حالا هم او گوشی اش را بر نمیدارد برای او هم دعا کنید از این غربت به آنجا که میخواهد برسد . البته همه به دعا احتیاج دارند . من برای همه ی محتاجان دعا می کنم تا خدا درهای رحمتش را بر من هم باز کند .. دعا کنید.......


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387 توسط مریم


 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگومگوی هم

هر روز شادی و خنده

هرروز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا که یکی از دریچه های آن بسته است

نه مهر فزود نه ماه جادو کرد

نفرین بر این سفر که هرچه کرد او کرد...............





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 توسط مریم

ای هستی بخش وجود مرا بر نعمت بیکرانت شکر نیست  .

ذره ذره وجودم برای تو و نزدیک شدن به تو می تپد.

الهی مرا مدد کن تا دانش اندکم نردبانی باشد نه برای فزونی تکبر و غرور،

نه حلقه ای برای اسارت و نه وسعت مایه ای برای تجارت.

بلکه گامی باشد برای تجلیل از تو و متعالی ساختن خود و دیگران.

الهی رخصتم ده در مصلای وفایم به امامت محبت همیشه سجده گذار در کهکشان باشم.


           

چه روزها که یک  به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن  تبر بدوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم ودلشکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام روز های هفته را در انتظار جمعه ام

دوبا ره صبح ظهر  نه غروب شد نیامدی ؟

 

به امید آمدنش دعا می کنیم. . .   

این شعر را در جایی دیدم و دوست داشتم شما هم بخوانید






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 توسط مریم
<<   1      2   
قالب وبلاگ