![]() |
![]() |
![]() |

چند روزی خودم رو حبس کردم تا به هدفی که برای این ماه و امسالم دارم برسم اما بازی گوشی نذاشت. سه شنبه پیش به بهانه یا بی بهانه به دانشکده زفتم تا کتاب بگیرم از بختم اونجا تعطیل شده بود . تو راه برگشت به خیلی چیزها فکر کردم .سعی کردم مجسم کنم دوران نه چندان دور دانشکده رو اما خیلی سختی کشیدم و این سختی هیچوقت به شیرینی نرسید هر چند الان یه مدرک دانشگاهی معتبر دارم و خیلی خیلی هم دوستش دارم هر چند در جایی کار میکنم که به مدرک دانشگاه و به آمال و آرزوهام ربطی نداره اما خیلی دوستش دارم هر چند خواسته ی من از دانشگاه جوری نبود که فکرش رو میکردم هر چند انتظارم از خودم خیلی خیلی بالا بود ولی تنبلی نذاشت یا بهانه هایی که من هر روز برای خودم میساختم .هر چند خیلی سختی کشیدم مخصوصا مسافت و هزینه و بچه هایی که هر کی ساز خودش رو میزد و گروه ما اصلا با هم متحد نبودند حتی برای فارغ التحصیلی وقت نذاشتند اما دوستش دارم درسم رو دانشکده ام را . اما هیچ وقت تلخی و ناراحتی اون روزها از دلم پاک نمیشه شایدم بشه و من خیلی سخت گیرم. هر چی بود مثل یه خواب گذشت هر چی بود خوب بود و راضیم از اینکه این مرحله را به بهای سختی گذراندم. و حالا دوس دارم درسم را ادامه بدم چون نمیتونم قراموش کنم اهدافی رو که میخواستم اما همت من کوتاهه .
خوشحال میشم برام دعا کنید و نظر بدید من چه جوری همتم را بالا ببرم آخه میدونم روزهای سخت دیگه ایی هم در ژیش دارم. ممنونتونم.



