بهانه ی زندگی
یه دختر با یه دنیا تنهایی. توی این عالم تنهایی به نوشتن دلخوشه. شاید یه روز نویسنده بزرگی بشه. برای  رسیدن به آرزوش دعا کنید .

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نه اشتباه نمی کنی

کسی غیر از تو

در کوچه ها ی آینه

آواز دیر سالی را مترنم نمی شود


همین که

بر نیمکت پارک بنشینید

با مردان موبرفی

به رویاها ی قدیمی برگردید

اطلسی ها

نوازش ات کنند

دود پای نواره ها

چشمانت را به بازی بگیرند

خوب است


احساسات ارغوانی ات

اگر بازیگوشی کنند

آینه ها می شکنند

و تو

هجده ساله می شوی. (ناهید یوسفی)


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 دی ماه سال 1389 توسط مریم

تو را به اندازه ی تمام نفس هایی که تا بحال کشیده ام و خواهم کشید دوستت دارم.

تورا به اندازه ی تمام پلکهایی که تا بحال زده ام و تا آخر عمر خواهم زد میپرستم.

تو را به اندازه ی تمام چیزهایی که تا بحال دیده ام و خواهم دید فریاد میزنم.

و تو را به خاطر همه ی مهربانیهایت که از من و ما دریغ نمیداری و نخواهی داد شکرت میکنم . مولای من ! عزیز من ! خدای من! دوستت دارم.


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 دی ماه سال 1389 توسط مریم

خاک عاشقی می داند.

گریه می کند،

رنج می کشد،

و صبر میکند.

سر به آستان مرگ می گذارد.

بر شانه هایش می گرید، اما نمی میرد.

خاک عاشقی صبور است.

بر برگهای پائیز بوسه می زند.

تقدیر جهان را عوض می کند.

جوانه ها را بیدار و درختها را خواب می کند

اما خود هرگز نمی خوابد.

خاک عاشقی صبور است

       که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند

                                     و من همانم که از خاک آمده ام

                                           چون خاک روزی صبوری را خواهم آموخت ....

                                                                                  جبران خلیل جبران


در نبرد بین روزهای سخت و آدمهای سخت این آدمهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت.                                                  (شکسپیر)


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 توسط مریم
هفته ی گذشته یه کار بانکی داشتم. مجبور شدم نیم  ساعت مرخصی بگیرم(آخه بانک نزدیک محل کارم بود) و به کارم برسم در نتیجه صبح زود از خانه خارج شدم . برای خودم برنامه ریزی کردم که اگه زود به بانک برم زود هم به کارم رسیدگی میشه. ولی نه از این خبرها نبود. به بانک که رسیدم بانک 5 تا باجه داشت که یکی از باجه هاش فعال بود. خوب با خودم کنار اومدم و گفتم کارم نیم ساعت بیست الی نیم ساعت طول میکشه .سعی کردم آروم باشم و صبر کنم چون آخرین وقت کار بانکی بود و حتما" باید این کار رو انجام میدادم. بعد از چند لحظه متوجه شدم که بیشتر کسانی که دور و برم دارند حرف میزنند بله از یارانه بود و برداشت حساب بانکی و یارانه ایی و بالاخره کارها هم در نتیجه طول بیشتری داشت. در این شلوغی بانک کارمندان راست راست راه میرفتند و با آرامش هر چه تمام اصلا" به فکر مردمی که داشتند وقت خودشون رو میکشتند نبودند . بله واقعا" نبودند چون اگه بودند لااقل 3 تا از باجه ها رو فعال میکردند . بعد از کلی دلشوره  و صبر و نگرانی بالاخره یه باجه ی دیگه فعال شد و بعد نوبت من رسید کار بانکی رو که در یه ربع قرار بود انجام بدم در بیشتر از چهل و پنج دقیقه انجام دادم و زودبه محل کارم برگشتم و برای رئیسم حرفی جز عذرخواهی نداشتم. شما بگید انصافه؟

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 توسط مریم

بیاد آشنایی که برام این رو میل زده بود مینویسم:


شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!

شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.


 شما یادتون نمیاد، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست میداد. شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند


شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید تموم داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.



شما یادتون نمیاد، تو بلفی و لیلیبیت.. عمو دکتره همیشه مست و پاتیل بود! دماغش همیشه قرمز بود و بطزی مشـ.روبـش دستش!


شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..! شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.


شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.


 شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.واقعا؛ یاد اون روزها بخیر...

ممنونم از اینکه با دقت میخونیدو نظر میدید.
 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 توسط مریم

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!(قیصر امین پور)


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 توسط مریم

آرمان بدون عمل خیالیست باطل

و

عمل بدون آرمان کابوس است.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی ماه سال 1389 توسط مریم
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پل الوار


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 دی ماه سال 1389 توسط مریم
چند روزی ست دارم به امتحانهای خداوند فکر میکنم . وقتی دانشگاه میرفتم فکر میکردم که سخت تر از درسهای من درسی نیست و سخت تر اینه که امتحانهای آخر ترم رو بدی اونم با این استادهایی که ما رو علامه ی دهر میدونستند و گاه به خره میگرفتند. این روزها همش دارم امتحان میشم. همه اش آیه ی صبر در نظرم میاد . و گاه فکر میکنم نکنه نباید اینقدر صبور باشم نکنه راه من غلطه. خدایا تو خودت گفتی از صبر و نماز یاری بگیرم. من صبور نیست من مریم بیقرار توام . من عبد توام . فراموشم نکن. کمکم کن. من رو به خودت برسون. ممنونتم. دوست دارم یه عالمه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 دی ماه سال 1389 توسط مریم

در باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند


پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند.

(فاضل نظری)


نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی ماه سال 1389 توسط مریم
قالب وبلاگ