بهانه ی زندگی
یه دختر با یه دنیا تنهایی. توی این عالم تنهایی به نوشتن دلخوشه. شاید یه روز نویسنده بزرگی بشه. برای  رسیدن به آرزوش دعا کنید .

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بله داشتم میگفتم همیشه دوست داشتم سرم بکار خودم باشه و راه زندگی رو برگذیده بودم میپسندیدم از خودم خیلی خیلی خاطر جمع بودم هر روز با اینکه شرایط شرایط ناعادلانه و سختی بود برای خودم رویا میساختم و با رسیدن به کوچکترین موفقیت ها خودم رو نزدیک و نزدیکتر به پله اول میدونستم. دوستانم از خواستگاراشون میگفتند از دل دادن ها و دل گرفتن ها و من فقط سکوت میکردم چون اصلا؛ به این پیزها فکر نمیکردم یا دوست نداشتم یا از اینکه متفاوت بودم خوشم میآمد یا شرایط ایجاب میکرد من دختر سوم خانواده بودم و هنوز دو تا جا داشتم . روزگار به سرعت میگذشت و من هنوز خودم رو بچه میدونستم چون همه بهم اعتماد داشتند میدونستند کی میرم کی میام با چی خوشم که بیشتر وقتم رو با کتابهای گوناگون پر میکردم از مصاحبت با آدمهای پر حرف و عشقی خوشم نمیآمد و زود دلزده میشدم برای خودم دفتری داشتم که چیزهایی رو مینوشتم که بقیه نمیدونستند یا به اونها توجه نمیکردند و همیشه تو انشا نویسی اول بودم رو دست نداشتم همه مرا بلند بالا میدونستند و جز درس باهام حرف نمیزدند . خلاصه خیلی خیلی وقت نمیشد که به این چیزها فکر کنم . اگر هم حرفی حدیثی بود توی رویا و برای نویسندگی بود. برای اینکه خودم رو نویسنده میدونستم یا خبرنگار یا یه چیزی توی این چیزها. بی غل و غش. راحت . بی خیال. خواهرم اولم ازدواج کرد و رفت . من راضی به این کار نبودم چون دلم میخواست خواهرم پیشم باشه و باز برام نقاشی کنه و باز من خیالم راحت باشه که حالا حالاها نوبت من نیست. اما گویا همه واقعا فراموشم کرده بودند . من تنها بودم با نوشته هام. با کتابام .بادرسم .با نفر اول شدنهام. با لوح های یادبودم . با بی توجهی ها . با هدیه هام (که اکثرا معلم ها میدادند  هر چند خاصیت مادی نداشت ولی برای خودش عالمی داشت و هرچند برای دیگران یه دنیا بود ولی مرا خوشحال نمیکرد.)شاید و گاه حتما والدینم حق داشتند چون زندگی شرایط ایده آل نبود کسانی مثل من باید تنها میشدند چون من خیلی  دیر و یا خیلی زود بدنیا آمده بودم . این قصه(واقعیت) ادامه داره. منتظر باشید منتظر نظرهاتون هستم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آبان ماه سال 1389 توسط مریم
قالب وبلاگ