بهانه ی زندگی
یه دختر با یه دنیا تنهایی. توی این عالم تنهایی به نوشتن دلخوشه. شاید یه روز نویسنده بزرگی بشه. برای  رسیدن به آرزوش دعا کنید .

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به کلاس آورد و آن را بالا
گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید :
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند: 50گرم ، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است، اما سوال
من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه
اتفاقی خواهد افتاد ؟‌

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید : خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم . چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یک روز تمام این را نگه دارم چی؟
شاگرد دیگری گفت: دستتان بی حس می شود ، عضلات به شدت تحت فشار قرار می
گیرد و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان می کشد .
استاد گفت : خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه !
استاد پرسید : پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من
باید چه کار کنم؟

یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا، مشکلات زندگی هم مثل همین است، اگر آن ها را چند دقیقه
در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید
به درد خواهند آمد اما اگر بیشتر از حد نگه شان دارید. فلج تان میکنند و
دیگر قدر به انجام کاری نخواهید بود . فکـر کردن به مشکلات زندگی مهم است
اما بهتر است که درپایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به
این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می
شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش خواهد
آمد برآیید .یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.


زندگی همین است


 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

ماه مهمانی خدا برتک تک عزیزان مبارک.

خدایا روم سیاهه سفیدش کن. ممنون


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

یکی از آشناهای خانوادگی ما که حدود دو سال است که عقد کرده است پارسال تصادف کرد و از نخاع آسیب دید هرچند که میگویند خوب شده و سرپا می ایسته و قدم به قدم راه میره ولی گویا عصب اصلی بدنش آسیب دیده آنطور که چند روز پیش پدر دختر خانم به ما گفت به خانواده داماد گفته اگه تا دو ماه دیگه خوب نشه باید از هم جدا شین چرا که میدونم نمیتونی با این شرایط زندگی کردن برای تو مشکل و شاید غیر قابل تصور باشه. خوب فکرهاتو بکن. خلاصه حالا علاوه بر تاسف و دعا برای سلامتی این آقا داماد باید بگم که اگه بخوای با کسی قدم بزنی اگه قدمهای تو از اون بلندتر باشه دوستت جا میمونه و تو باید کمی از سرعت خودت بکاهی و اگه این به دفعات تکرار بشه برای تو قدم زدن لذتی که نداره هیچی تو در رنج و عذاب خواهی بود و بالعکس. زندگی هم مثل قدم زدن با همه. نه تو باید از شریکت جلو بزنی نه شریکت تو رو فراموش کنه. باید قدمها با هم و همراه هم باشه تا به مشکل برنخوریم و تازه اگه گاهی همراهت جا موند دست اون رو بگیری و با خودت همراه کنی نه اینکه عصبانی بشی و اون رو عامل عقب ماندگی خودت حساب کنی. این درسی ست که من برای امروزخودم فرا گرفتم.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

شاید این جمعه بیاید شاید...

پرده از چهره گشاید شاید...


یکهزارو یکصدو هفتادو ششمین میلاد دوازدهمین نور ولایت بر همگان مبارک باد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم
قالب وبلاگ